يكي بود يكي نبود، زن و مردي بودند كه بچه نداشتند. يك روز زن همان طور كه داشت گوشت خرد مي كرد ، آهي كشيد و با خودش گفت:
- كاشكي من يك بچه داشتم . حتي اگر قدش نيم وجب بود .
ناگهان تكه اي از گوشت به زمين افتاد و به صورت يك پسر بچه در آمد و گفت:
- سلام ننه!
زن وقتي پسرك را كه درست نيم وجب داشت ديد ، با خوشحالي گفت:
- سلام پسرم .
بعد برايش لباس و كفش و كلاهي دوخت و تنش كرد و اسمش را نيم وجبي گذاشت .
روزي مرد كه چوپان بود ، ناراحت به خانه آمد . نيم وجبي پرسيد:
- چي شده بابا؟ناراحتي؟
پيرمرد گفت:
- چيزي نيست . . .
نيم وجبي گفت:
-چرا هست؟بگو چي شده؟
پيرمرد گفت:
-تو مزرعه بودم و داشتم كار مي كردم كه يك ديو بزرگ آمد و هر چي داشتم و نداشتم برد .
-ناراحت نباش . من مي روم و حسابش را مي رسم .
چوپان و زنش تا اين را شنيدند ترسيدند . چوپان گفت:
-نه ، نميخواهد بروي ، ديو بزرگ است .
زن چوپان گفت:
-ترسناك است .
چوپان گفت:
-تو را مي كشد .
زن چوپان گفت:
-تو را مي خورد .
نيم وجبي گفت:
-نترسيد . طوريم نمي شود .
آن وقت شال و كلاه كرد و راه افتاد . توي راه روباهي جلوي رويش سبز شد .
روباه پرسيد :
-كجا مي روي نيم وجبي؟
نيم وجبي گفت:
-ميروم طلب بابام را از ديو بگيرم .
روباه گفت :
-مرا هم با خودت ببر .
نيم وجبي گفت :
بيا برو توي شكمم .
روباه پريد ، رفت توي شكم نيم وجبي .
نيم وجبي دوباره راه افتاد . رفت و رفت تا به يك گرگ رسيد . گرگ پرسيد:
-كجا مي روي نيم وجبي؟
نيم وجبي گفت:
-مي روم طلب بابام را از ديو بگريم . تو هم مي آيي؟
گرگ گفت :
-ميآيم
بعد پريد و رفت توي شكم نيم وجبي ، كنار روباه دراز كشيد .
نيم وجبي دباره راه افتاد ، كمي كه رفت به دريا رسيد . آب دريا را هم سر كشيد و راه افتاد . رفت و رفت تا به قصر ديو رسيد . محكم در را به صدا در آورد . ديو در را باز كرد و هر چه اين طرف و آن طرف زا گشت ، كسي را نديد ، خواست در را ببندد كه نيم وجبي فرياد زد:
-آهاي ديو بدجنس! زود طلب بابام را بده ، وگرنه هر چه ديدي از چشم خودت ديدي .
ديو زير پايش را نگه كرد و نيم وجبي را ديد . قهقهه وحشتناكي سر داد و گفت:
-نو نيم وجبي ميخواهي حساب مرا برسي؟
بعد او را گرفت و توي لانه مرغها انداخت ، تا مرغهاي گرسنه او را به جاي دانه بخورند .
نيم وجبي داد زد:
-آهاي روباه! بيا كه غذايت آماده است .
روباه بيرون پريد و مرغها را يكي يكي گرفت و خورد . روز بعد ديو آمد و اثري از مرغها نديد . ديو خيلي عصباني شد ، نيم وجبي را گرفت و انداخت تو طويله تا زير دست و پاي گاو و گوسفندها له شود .
نيم وجبي داد زد:
-آهاي گرگ! زود بيا بيرون كه غدات آماده است .
گرگ بيرون پريد و گاو و گوسفندها را گرفت و خورد . ديو خيلي خيلي عصباني شد و گفت:
-حا كه اين طور شد ،خودم مي خورمت .
نيم وجبي گفت:
-منم غرقت ميكنم .
بعد آب دريا را بيرون ريخت و ديو را غرق كرد . آن وقت هرچه طلا و جواهر توي قصر ديو بود ، برداشت و با خود به خانه آورد .
چوپان و زنش از ديدن او خيلي خوشحال شدند و سر و رويش را غرق بوسه كردند .
از آن روز به بعد نيم وجبي پيش پدر و مادرش ماند و سالهاي سال به خوبي و خوشي با آنها زندگي كرد .