تبليغاتX
فقط داستان برای بچه های عزیز و باهوش - نيم وجبي

يكي بود يكي نبود، زن و مردي بودند كه بچه نداشتند. يك روز زن همان طور كه داشت گوشت خرد مي كرد ، آهي كشيد و با خودش گفت:

-  كاشكي من يك بچه داشتم . حتي اگر قدش نيم وجب بود .

ناگهان تكه اي از گوشت به زمين افتاد و به صورت يك پسر بچه در آمد و گفت:

-  سلام ننه!

زن وقتي پسرك را كه درست نيم وجب داشت ديد ، با خوشحالي گفت:

-  سلام پسرم .

بعد برايش لباس و كفش و كلاهي دوخت و تنش كرد و اسمش را نيم وجبي گذاشت .

روزي مرد كه چوپان بود ، ناراحت به خانه آمد . نيم وجبي پرسيد:

-   چي شده بابا؟ناراحتي؟

پيرمرد گفت:

-  چيزي نيست . . .

نيم وجبي گفت:

-چرا هست؟بگو چي شده؟

پيرمرد گفت:

-تو مزرعه بودم و داشتم كار مي كردم كه يك ديو بزرگ آمد و هر چي داشتم و نداشتم برد .

-ناراحت نباش . من مي روم و حسابش را مي رسم .

چوپان و زنش تا اين را شنيدند ترسيدند . چوپان گفت:

-نه ، نميخواهد بروي ، ديو بزرگ است .

زن چوپان گفت:

-ترسناك است .

چوپان گفت:

-تو را مي كشد .

زن چوپان گفت:

-تو را مي خورد .

نيم وجبي گفت:

-نترسيد . طوريم نمي شود .

آن وقت شال و كلاه كرد و راه افتاد . توي راه روباهي جلوي رويش سبز شد .

روباه پرسيد :

-كجا مي روي نيم وجبي؟

نيم وجبي گفت:

-ميروم طلب بابام را از ديو بگيرم .

روباه گفت :

-مرا هم با خودت ببر .

نيم وجبي گفت :

بيا برو توي شكمم .

روباه پريد ، رفت توي شكم نيم وجبي .

نيم وجبي دوباره راه افتاد . رفت و رفت تا به يك گرگ رسيد . گرگ پرسيد:

-كجا مي روي نيم وجبي؟

نيم وجبي گفت:

-مي روم طلب بابام را از ديو بگريم . تو هم مي آيي؟

گرگ گفت :

-ميآيم

بعد پريد و رفت توي شكم نيم وجبي ، كنار روباه دراز كشيد .

نيم وجبي دباره راه افتاد ، كمي كه رفت به دريا رسيد . آب دريا را هم سر كشيد و راه افتاد . رفت و رفت تا به قصر ديو رسيد . محكم در را به صدا در آورد . ديو در را باز كرد و هر چه اين طرف و آن طرف زا گشت ، كسي را نديد ، خواست در را ببندد كه نيم وجبي فرياد زد:

-آهاي ديو بدجنس! زود طلب بابام را بده ، وگرنه هر چه ديدي از چشم خودت ديدي .

ديو زير پايش را نگه كرد و نيم وجبي را ديد . قهقهه وحشتناكي سر داد و گفت:

-نو نيم وجبي ميخواهي حساب مرا برسي؟

بعد او را گرفت و توي لانه مرغها انداخت ، تا مرغهاي گرسنه او را به جاي دانه بخورند .

نيم وجبي داد زد:

-آهاي روباه! بيا كه غذايت آماده است .

روباه بيرون پريد و مرغها را يكي يكي گرفت و خورد . روز بعد ديو آمد و اثري از مرغها نديد . ديو خيلي عصباني شد ، نيم وجبي را گرفت و انداخت تو طويله تا زير دست و پاي گاو و گوسفندها له شود .

نيم وجبي داد زد:

-آهاي گرگ! زود بيا بيرون كه غدات آماده است .

گرگ بيرون پريد و گاو و گوسفندها را گرفت و خورد . ديو خيلي خيلي عصباني شد و گفت:

-حا كه اين طور شد ،خودم مي خورمت .

نيم وجبي گفت:

-منم غرقت ميكنم .

بعد آب دريا را بيرون ريخت و ديو را غرق كرد . آن وقت هرچه طلا و جواهر توي قصر ديو بود ، برداشت و با خود به خانه آورد .

چوپان و زنش از ديدن او خيلي خوشحال شدند و سر و رويش را غرق بوسه كردند .

از آن روز به بعد نيم وجبي پيش پدر و مادرش ماند و سالهاي سال به خوبي و خوشي با آنها زندگي كرد .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:29 توسط عمو سعید| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir