تبليغاتX
فقط داستان برای بچه های عزیز و باهوش - دختر فقير

يكي بود . يكي نبود ، غير خدا هيچ كس نبود . دختري بود كه مادر نداشت و زن بابا داشت . زن بابا خيلي بد جنس بود و خيلي او را اذيت ميكرد . دختر بيچاره از صبح زود پا مي شد و تمام كارهاي خانه را ميكرد . اما زن بابا باز هم او را كتك مي زد و اذيت مي كرد .

زن بابا چند تا گوسفند داشت كه دخترك هر روز آنها را به چرا مي برد . يك روز يكي از گوسفندهايش گم شد . دختر از ترس زن بابا بعد از گريه و زاري نذر كرد كه اگر گوسفندش پيدا شود با پول گدايي سفره بي بي سه شنبه بيندازد . دست بر قضا گوسفندش پيدا شد . از آن طرف پسر پادشاه هم آمد شكار او را ديد و يك دل نه صد دل عاشقش شد و او را با خودش برد . هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و دختر را به عقد پسر پادشاه در آوردند .

دختر از يك طرف خوشحال بود كه زن پسر پادشاه شده بود و از يك طرف ناراحت بود كه نمي توانست با گدايي نذرش را ادا كند . تا اين كه يك روز فكري به خاطرش رسيد . درهاي اتاق را بست . آرد و روغن را در تاقچه گذاشت و از تاقچه گدايي كرد و دستش را به طرف تاقچه دراز كرد و گفت:

-خاله جان محض رضاي خدا آرد بده ، روغن بده .

بعد آنها را برداشت و برد در صندوقچه كاچي با گذاشت . ملكه مادر اتفاقي او را ديد . رفت و به پسرش گفت :

تو آبروي ما را بردي ، اين چه زني است كه گرفتي؟ اين دختر گدا زاده است و عدات به گدايي دارد ، با وجود اين همه غذاهاي خوب كه اينجا است از تاقچه گدايي مي كند .

پسر پادشاه اوقاتش تلخ شد . همين كه زنش را پاي ديگ ديد . آن چنان لگدي زد كه ديگ كاچي برگشت و همه كاچي ها ريخت و دو چكمه از آن رو كفش چكيد . بعد پسر پادشاه با دو تا از پسر هاي وزير به شكار رفت و در خورجينش دو تا خربزه ديد خربزها دو سر پسرهاي وزير شده بود و دو لكه كاچي كه روي كفش او بود دو لكه ي

خون شدهاند . پادشاه به مادر پيغام داد تا از دختر بپرسند كه اين كاچي چه بود . دختر هم حكايت نذر را نقل كرد و دوباره كاچي پخت . پسرهاي وزير پيدا شدند و شاه هم پسرش را رها كرد . به اين ترتيب دختر به آرزويش رسيد و سالهاي سال با همسرش به خوبي و خوشي زندگي كردند .

نظر يادتون نظره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:28 توسط عمو سعید| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir